سيد محمد باقر برقعى

297

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اى آنكه لب تو همچو قند است * موى تو به گردنم كمند است دل در سر كوى تو زمانى است * از شوق وصال پايبند است در آرزوى وصال هر شب * دستم به‌سوى خدا بلند است گر جور كنى و گر ترحّم * از تو همه خوب و دلپسند است دل در برم از فراق رويت * چون بر سر آتشى سپند است عاشق نشوى اگر ندانى * درد و غم عشق چون‌وچند است جسمت به لطافت و به نرمى * ابريشم تازه يا پرند است دل از غم هجر تو حبيبا * دانى كه چقدر دردمند است آن‌قدر كه آه و ناله‌اش را * هركس شنود بر او گزند است اى كاش كه يار را ببينم * دل از طرف رقيب كند است يكباره تمام مهر خود را * بر جانب بنده‌اش فكنده است آن وقت دگر همه بدانيد * اين حرف ز بنده ريشخند است من نيز روم به جاى ديگر * بوسم رخ دلرباى ديگر اى صاحب حسن روزافزون * حسن تو فزون ز ماه گردون از عشق رخت هزار ليلى * آواره واله‌اند و مجنون گر روى كنى بسوى مسجد * زهّاد همه شوند مفتون از شرم ، تو گر روى به فردوس * غلمان ، همه مىروند بيرون واعظ پس از اين مده مرا پند * باور نكنم چو زرق و افسون از هجر رخش رود ز چشمم * هر روز هزار رود جيحون سكنى نكنم به شهر ديگر * بايد بروم به كوه و هامون اى آنكه تو را دهان و دندان * همچو صدف است و درّ مكنون در كوچكى لب و دهانت * قدرت بنموده حقّ بيچون